آمار مطالب
آمار کاربران
کاربران آنلاین
آمار بازدید
تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان کرم شب تاب و آدرس www.kermshabtab.loxblog.com لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.
آمار وب سایت:
بازدید امروز : 11 بازدید دیروز : 1 بازدید هفته : 13 بازدید ماه : 13 بازدید کل : 30792 تعداد مطالب : 134 تعداد نظرات : 56 تعداد آنلاین : 1
Alternative content
اسمان این طرف ها کلاغ ندارد
پس این روز های شوم..
غارغار کدامین حیوان انسان نماست!!!!!!!!!!
هنوز به دیدار خدا می روند.....خدایی که در یک مکعب سنگی خود را محبوس کرده است........
خدا همین جاست نیازی به سفر نیست.خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو اواز می خواند.خدا در دستان مردی
است که نابینایی را از خیابانرد می کند.خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش راهر هفته برای درمان به بیمارستان
می برد.خدا در یک جمله ی عجب شانسی اوردم است؟؟؟خدا خیلی وقته اسباب کشی کرده و اومده نزدیک من وتو!!
خدا کنار ساعت کوک شده ی توست که می گذارد پنج دقیقه بیشتر بخوابی....
از انسان های این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند ویک عکس با روبان مشکی.از تولدت تا اون روبان
چقدر خدارو دیدی؟؟
خدارا هفت بار دور زدی یازیرباران باش در کنارش قدم زدی ؟؟خدا همینجاست نه در عربستان!خدا زبان مادری تورا می فهمد
نه عربی.((خدایا دوستت دارم))
یکی بود یکی نبود...
هرکی که بود غریبه بود؟؟؟؟
دیشب خدا اروم صدام کرد وگفت:
خوابی؟
عشقت داره قربون یکی دیگه میره........
اونوقت تو راحت خوابیدی؟؟؟؟!!!!
............لبخندی زدم وگفتم:
خدا جونم این همون مخلوقی هست که وقتی افریدیش به خودت افرین گفتی.......؟؟؟
تو که میدانستی با چه اشتیاقی خودم را قسمت می کنم
پس چرا زودتر از....تکه تکه شدنم ..جوابم نکردی.برای ....
خداحافظی.خیلی دیر بود ........خیلی دیر!!!!!!!!!!!
این روزها یکرنگ که باشی چشمشان را میزنی ....!!
این روزها دوره رنگین کمان هاست.......!!
نمی گویم دوستت دارم
عشق به تو اعتراف سنگینی است
در روزگار عم قطعیت
مجنون تو بودن
متهم ام می کند
به چشم های سیاهی که
به سلامتی اون هایی که هم دل دارن هم معرفت
اما کسی رو ندارن......
به سلامتی اون هایی که تک پرن وبا هر اشغالی نمی پرن....
به سلامتی روزگار که خیلی چیزارو میشه خواست
اما نمیشه داشت.....
برایم مهم نیست یادی از من نمیگیری........
برایم مهم نیست حواست هست..اما حواست نیست....
برایم مهم نیست
برایم مهم این است که به رغم تمام تلاشهایت برای بی تفاوتی....
هر نیمه شب می بینمت که در کوچه زیر چراغ نیمه روشن
مردنصفه شب در حالی که مست بوده میاد خونه ودستش می خوره به کوزه سفالی گرون قیمتی که
زنش خیلی دوسش داشته"میوفته زمین ومیشکنه مرد هم همونجا خوابش می بره......
زن اون رو می کشه کنار وهمه چیزو تمیز می کنه......
صبح که مرد از خواب بیدار میشه انتظار داشت
که زنش جر وبحث و شروع کنه واین کارو تا شب ادامه بده......
مرد در حالی که دعا می کرد این اتفاق نیوفته میره اشپزخونه تا یه چیزی بخوره......
که متوجه یه نامه روی در یخچال میشه که زنش براش نوشته....
زن:عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز امادست...
من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم...
زود بر می گردم پیشت عشق من.......
دوست دارم خیلی زیاد.....
مرد که خیلی تعجب کرده بود
میره پیش پسرش وازش می پرسه دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟
پسرش می گه:دیشب وقتی مامان تو رو برد تو رخت وخواب که بخوابی وشروع کرد به لباس
وکفشات رو در بیاره در حالی که خیلی مست بودی بهش گفتی....
هی خانووووووم تنهاااااااااام بزار"بهم دست نزن...
من اذدواج کردم.....
ارام می ایم همان جای همیشگی..
سر همان ساعت همیشگی با همان شوقی که
می شناسیش..
با خودم حرف می زنم..
برای خودم خاطره تعریف می کنم..
وبی صدا مثل همیشه می روم!
بی انکه تو امده باشی.........
بار اول که دیدمش تو کوچه بود.....
یه لباس گل گلی ..تنش بود...با مو های بلند وخرمایی...
اومدطرفم وگفت داداشی؟میای باهام بازی کنی؟! از چشمای نازش التماس
می بارید...خیلی کوچک بودم اما دلم لرزید..
تو همون نگاه اول عاشقش شدم........
سه سال ازش بزرگتر بودم...قبول کردم وکلی بازی کردیم؟!اخرش گفت:
تو بهترین داداش دنیایی..سالها گذشت هر روز خودم تا مدرسه می بردمش..
هر روز به عشق دیدنش بیدار می شدم...
اما اون همیشه می گفت تو بهترین داداش دنیایی...
داغون شدم که عشقم منو داداش صدا می زنه...
گذشت وگذشت..تا اینکه عروسی کردوماشین خودم شد ماشین عروسش...
منم رانندش بودم...هی گریه می کردم واشکامو پاک می کردم.....
سالها گذشت که تصادف کرد وواسه همیشه رفت..خودم زیر تابوتشو گرفتم.....
اگه بود بازم می گفت تو بهترین داداش دنیایی........
رفت..واسه همیشه رفت و حتی یکبار هم نتونستم بهش بگم اخه دیوونه......
من عاشقتم.......من میمیرم واست....چشمهات همه دنیانه...
یه شب شوهرش رفت ودفترچه خاطراتشو اورد...
دیدم چشاش پر اشک بود...دفترو دادورفت..
وقتی خوندمش مردم... نابود شدم....نابود...نوشته بود داداشی...
دوست داشتم...عاشقت بودم...اما می ترسیدم بهت بگم..!می ترسیدم داداشی...
امیدوارم زودتر از تو بمیرم که اینو بخونی...داداشی ببخش که عاشقت شدم...
داداشی همه ارزوهام تو بودی......داااااااااااااادااااااااااشییییییییی........
روزی یک مرد ثزوتمند:پسر کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در انجا زندگی
می کنندچقدر فقیر هستند.
ان دو یک شبانه روز درخانه محقر یک روستایی مهمان بودند.در راه بازگشت ودر پایان سفر"مرد
از پسرش پرسید:نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:
عای بود پدر!پدر پرسید: ایا به زندگی انها توجه کردی؟پسر پاسخ داد:بله پدر!وپدر پرسید :چه
چیزی از این سفر یادگرفتی؟پسر کمی اندیشیدوبعد به ارامی گفت:فهمیدم که مادر خانه یک
سگ داریم وانها چهارتا.ما در حیاطمان یک فواره داریم وانها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.
مادر حیاطمان فانوس های تزئینی داریم وانها ستارگان را دارند.
حیاط ما به دیوار هایش محدود می شود اما باغ انها بی انتهاست!با شنیدن حرفهای پسر"زبان
مرد بندامده بود.بعد پسر بچه اضافه کرد:متشکرم پدر"تو به من نشان دادی
که ما چقدر فقیر هستیم........
حکایت وقت رسیدن مرگ
یه بنده خدا نشسته بودداشت تلویزیون تماشا می کرد که یکهو مرگ اومد پیشش...
مرگ گفت الان نوبت توئه که ببرمت...
طرف یه کم اشفته شدوگفت:داداش اگه راه داره بی خیال ما شو وبذار واسه بعد...
مرگ:نه اصلا راه نداره.همه چیز طبق برنامست.طبق لیست من الان نوبت توئه...
اون مرد گفت:حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر...
مرگ قبول کرد واون مرد رفت شربت بیاره..
توی شربت دو تا قرص خواب اور خیلی قوی ریخت..
مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت...
مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد ونوشت اخر لیست
منتظر شد تا مرگ بیدار بشه...
مرگ وقتی بیدار شدگفت:دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!
به خاطراین محبتت منم بی خیال تو می شم ومیرم از اخر شروع به جون گرفتن می کنم!
دخترو پیرمرد:
فاصله دختر تا پیرمرد یک نفر بود:روی نیمکتی چوبی"روبروی یک اب نمای
سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید؟
_غمگینی؟
_نه.
_مطمئنی؟
_چرا گریه می کنی؟
_دوستام منو دوست ندارن.
_چرا؟
_چون قشنگ نیستم.
_قبلا اینو به تو گفتن؟
_ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من دیدم.
_راست می گی؟
_از ته قلبم اره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید"وبه طرف دوستاش دوید"شاد شاد.
چند دقیقه بعدپیرمرد اشک هایش را پاک کرد"کیفش را باز کرد"عصای
سفیدش را بیرون اورد ورفت!!!!
دختر بچه ای از برادرش پرسید:معنی عشق چیست؟؟برادرش جواب داد:
عشق یعنی تو هرروز
شکلات منو از کوله پشتی ام بر می داری
ومن باز هر روز شکلاتم رو همونجا می
گذارم.............
شک نکن.........
اینده ای خواهم ساخت که
گذشته ام جلویش زانو بزند
قرار نیست من هم دل کسی دیگر را بسوزانم
بر عکس کسی که وارد زندگی ام میشودرا انقدر خوشبخت می کنم که
به هر روزی که جای او نیستی
به خودت لعنت بفرستی........
چه مغرورانه اشک ریختیم چه مغرورانه سکوت کردیم
چه مغرورانه التماس کردیم چه مغرورانه از هم گریختیم
غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند
هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم
وهدیه خداوند را از هم پنهان کردیم...
تو سکوت می کنی
وفریاد زمانم را نمی شنوی
یک روز
من سکوت خواهم کرد
وتو ان روز برای اولین بار
مفهوم دیر شدن را خواهی فهمید.......
دیگر اب از سرم گذشته
اهسته تر قدم بردار
دیر تر بیا...
بگذار انقدر ها از عطش دیدار دوباره ات لبریز شوم
که با امدنت
حتی
یک عمر نوشیدن زیباییت هم
سیرابم نکند
غرور را دوست دارم
گاهی غروراخرین تکیه گاه است
وقتی همه چیزت را باخته ای
غرور همچون نقابیست که به پشتوانه اش می توانی
تصویر در هم ویرانیت را پنهان کنی
تو هیچ چیز از من نمی دانی
نمی دانی چقدر سخت است
سیل نگاهم را
پشت سد غرورم مهار کنم و
نقش کسی را بازی کنم که برایش
بود ونبود تو
خالی از اهمیت است تو
بهتر از هر منتقدی می توانی تشخیص دهی بازیگر خوبی هستم یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همه دانستند من عاشق تو هستم
من این رسوایی را دوست دارم
وبرایش شهادتین می خوانم
خودم را با اشک غسل می دهم
زره ای از گیسوانت را به تن می کنم ومی میرم
مناین مرگ را دوست دارم.........
خدا پرسید می خوری یا می بری؟
ومن گرنه پاسخ دادم می خورم.
چه می دانستم لذت ها را می برندوحسرت ها را می خورند
اشتباه نکن
نه زیبایی تو
نه محبوبیت تو
مرا مجذوب خود نکرد
تنها ان هنگام که روح زخمی مرا بوسیدی
من عاشقت شدم.
دلم برای کودکی ام تنگ شده
برای روز هایی که باور ساده ای داشتم
همه ادم ها رو دوست داشتم......
مرگ مادر کوزت را باور می کردم واز زن تناردیه کینه به دل می گرفتم
مادرم که می رفت به این فکر می کردم که مثل مادر هاچ گم نشود.....
از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال وروجک می گشتم
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود
دلم برای خدا تنگ شده........
برای خدایی که شب ها بوسه بارانش می کردم...
دلم برای کودکی ام تنگ شده..
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد واو رفت........
بچه که بودیم خاک بازی می کردیم
عروسک بازی می کردیم
مادر می امد ومانع میشد..
که لباسهایت کثیف می شوند وخاکی می شوی
اما بزرگتر که شدیم
هنوز بازی می کنیم
این بار دنیا بازی!
اما دیگر مادری نیست که بگوید..
مواظب باش کثیف می شوی..........!!!
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
عضو شوید
عضویت سریع